عکس زن لخت که در خیابان های نیویورک قدم می زد!!

 

ماريا جوهانسون" نام خانمي است که هفته گذشته بدون بالاپوش در خيابانهاي نيويورک قدم ميزد و ...

عکس را در ادامه مطلب ببینید!

ادامه نوشته

زیباترین عکس سیاه و سفید دنیا!!!

 

زیباترین عکس سیاه و سفید دنیا / عکس

عکس هایی از چشم های زیبای انسان!!

 

جزئیات و زیبایی های چشم انسان را در مجموعه تصویری به نام (چشمان زیبای شما) اثر سورن مانولیان خواهید دید.
سورن مانولیان عکاسی است که با استفاده از تکنیک ماکرو و دوربین دیجیتالش تصاویری شفاف و واضح از چشمهای انسان به ثبت رسانده تا میزان زیبایی و ظرافت این عضو را به عنوان ساختار پیچیده که رنگ و نور را به زندگی انسان هدیه کرده، نمایان کند.
 

http://www.tasvirnama.ir/images/2012/06/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-14.jpg

 
ادامه نوشته

عکس باحالی از هنرنمایی یا ساعت های قدیمی!!

 

تصاویر جالب از هنرنمایی با ساعت های قدیمی

پولساز ترین بازیگران سینمای ایران!!

 

            

برای دیدن مطلب به ادامه بروید

ادامه نوشته

اگه گفتین این دو دختر کی هستن؟؟!!

 

این ۲ دختر زیبای ایرانی رو میشناسید ؟ / تصاویر

 

این ۲ دختر زیبای ایرانی رو میشناسید ؟ / تصاویر

 

حالا اگه می خوای بدونی کی هستن به ادامه مطلب برو و ببین

ادامه نوشته

استخری پر از دختر و پسر در تهران!! همراه با عکس

 

حتما نگاه کنید

خیلی باحاله

برو به ادامه مطلب تا عکسو ببینی!!!

ادامه نوشته

چرا خدا مردها را آفريد؟؟!!

چرا خدا مردها را آفرید؟ 1. هدف خاصی نبود 2. گِل اضافه مونده بود 3. نسخه آزمایشی بود 4. اصلا کار خدا نبود

عشق سال هاي سبز!!

به‌ یاد دارم که هوا گرم بود و راه خاک‌آلود و غبار از شکاف‌های کفِ اتوبوس بالا می‌زد و پیشِ پای من زنبیلِ خوراک جا بر پاهای او تنگ کرده بود و من آن‌را آهسته کنار می‌سُراندم تا جا بر پاهای او تنگ‌تر شود. ما با خواهران و برادران‌مان، و با مادرِ دوستم و با عمّه‌ی او که پهلوی من نشسته بود به باغ می‌رفتیم و من دلم می‌خواست عاشقِ خواهرِ کوچکش شوم امّا دوستِ من که می‌گفت خواهرش عاشقِ من شده است عاشقِ او شده بود و من نمی‌دانستم چه کنم چون یک خواهرِ من می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک که دوستم عاشقش بود شوم چون خودش عاشقِ آن دوستِ من بود و خواهرِ دیگرم می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک نشوم چون در درس و ورزش حریفِ هم بودند. و راز آشکار امّا چشم‌پوشی‌شده‌ی این شبکه را ثباتی نبود. غروب که برگشتیم خواهرِ دوستم عاشقِ دوستِ دیگرم بود و خواهرِ من عاشقِ هیچ‌کدام نبود و دوستم عاشقِ خواهرم بود و دوستِ دیگرم عاشقِ خواهرِ دیگرم بود و خواهرِ او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود امّا می‌نمایاند که دلش می‌خواهد دوستِ دیگرم عاشقش شود و او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود خاموش بود، همچنان خاموش بود، و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشقِ کیست. و من اکنون عاشقِ او بودم. و هیچ‌یک از ما بیش از سیزده چهارده‌سال نداشت.

يك داستان باحال!!!

مرد کشاورزی که خیلی شاد بود و از هیچ ناملایمت زندگی شکایتی نداشت در دیار شیوانا زندگی می‌کرد. همیشه بر لب‌هایش خنده بود و در حرکاتش شادی و نشاط موج می‌زد. این مرد همسایه‌ای داشت که دامپروری می‌کرد. او برعکس مرد کشاورز همیشه شاد نبود و شبانه‌روز کار می‌کرد تا بتواند پول و سرمایه بیشتری به دست آورد. روزی مرد دامدار شیوانا را در بازار دید و صحبت را به همسایه شادش کشاند و گفت: “این مرد کشاورز اعصاب مرا به هم ریخته است. وضع زندگی‌اش زیاد هم جالب نیست و فقط بخور و نمیری به دست می‌آورد، اما حتی یک لحظه هم نشده که خنده و استراحت و تفریح از یادش برود. غروب‌ها زن و بچه‌هایش را می‌آورد به مزرعه و تا پاسی از شب به بازی و خوشی می‌پردازد. هر کس هم که به او می‌رسد یا باید مانند او شاد و بانشاط شود و یا این‌که از او فاصله بگیرد. خلاصه این همسایه به جای این‌که بیشتر کار کند و سرمایه بیشتری به دست آورد سال‌های جوانی را به خوشی و شادی بی‌فایده سپری می‌کند.” شیوانا از مرد دامدار پرسید: “تو چرا این همه کار می‌کنی؟” دامدار پاسخ داد: “معلوم است. من به فکر آینده خودم و زن و بچه‌ام هستم. می‌خواهم تا می‌توانم پول و ثروت جمع کنم. بعد دام‌های بیشتری بخرم و برای تغذیه این دام‌ها مزارع بیشتری هم فراهم کنم. بعد می‌خواهم به روستاها و دهکده‌های دیگر دام بفروشم و از این راه در آن روستاها هم برای خودم مزرعه و دامداری بسازم.” شیوانا گفت: “آخر این همه تلاش قرار است چه بشود؟” دامدار گفت: “خوب آخر این مسیر وقتی پیر شدم کم‌کم کارهایم را سبک‌تر می‌کنم تا بیشتر با بچه‌ها و همسرم باشم. البته قبول دارم که تا آن موقع بچه‌هایم بزرگ شده‌اند و سر زندگی خودشان رفته‌اند و همسرم پیر و از کارافتاده شده، اما به هر حال ایام پیری سعی می‌کنم بیشتر کنار خانواده‌ام باشم. قصد دارم یک مزرعه خصوصی برای خودم مهیا کنم که از وسط آن نهری زیبا روان باشد و غروب‌ها با همسر و فرزندان و نوه‌هایم کنار نهر بنشینیم و خاطره خوب تعریف کنیم و از زندگی لذت ببریم و خلاصه انتهای زندگی از آن استفاده کنیم و شاد باشیم.” شیوانا با لبخند گفت: “چیزی که تو در انتهای زندگی با قربانی کردن جوانی همسرت و بدون پدر بزرگ شدن فرزندانت و به زحمت انداختن و سخت‌گیری بیش از حد خود در ایام جوانی و میان‌سالی می‌خواهی به آن برسی، این همسایه مزرعه‌دار تو همین الان که همسرش جوان است و بچه‌هایش نیاز به حضور پدر دارند و خودش نیازمند استراحت و آرامش است دارد تجربه می‌کند. چیزی که تو آخر سر می‌خواهی به آن برسی او همین الان رسیده و در حال استفاده است. آخرین منزل امید تو اقامتگاه همین الان اوست. پس او سال‌ها از تو جلوتر است و تو باید از این بابت او را تحسین کنی.”

قديمي ها در زمان حال!!!

گاو ما ما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

فيلم ها....

فیلم‌های سیاه و سفید سال‌های دور پر از دویدن‌های زنان و مردانی‌ست که برای خداحافظی از قطاری، دیر می رسند. پر از تصویر کسانی که، با دستی بالا گرفته و فریادی بی صدا، دوان دوان و سکندری خوران پشت پنجره ی آخرین خاطره ات کوچک می شوند و جا می مانند. پر از نامه های زیر پا افتاده و نخوانده مانده، پر از کسانی که می شد از مقابل هم عبور کنند به جای پشت سر. حرف‌های نگفته، رازهای بر ملا نشده، پر از آرزوهایی که اسیر شرم شدند، قربانی وجدان. می گویند درام یعنی وقتی که کسی انگیزه ای دارد و در مسیرش قدم بر‌می‌دارد و به مانع می‌خورد. می گویند فیلم‌ها این‌جاست که شروع می‌شوند. وگرنه لطفی ندارند. خالی‌اند و بی‌فایده. مهم نیست. سرانجام قصه‌های زیادی حاصل لحظه‌ی غفلت یا اقبال یا اتفاق‌ است. قهرمان و عشق و مسیر، اسیر دست قضا و قدرند و گاهی کاری‌ش نمی‌توان کرد. اما تو آزادی. تو لا به لای همین افسوس‌های مرسوم هم آزادی. بی این‌که بنا باشد من یا دیگری بزرگوارانه این نشان را به تو عطا کنیم. تو آزادی و آزادی تو ربطی به آن‌چه من از آن دم بزنم و درکش کنم ندارد. تو آزادی، چون آزادیت مثل آزادی من تلاشی ناشیانه نیست. درون توست. و از خودت شروع می‌شود. تو به چشم من نقض قوانین بی‌رحم زیبایی درامی. تو قهرمان بزرگِ هیچ چیز نخواستنی. پا به مسیر نمی‌گذاری و موانع را بی‌معنی می‌کنی و نیازی به برانگیختن احترام نداری و باز داستان‌ات، لا اقل برای من ارزش هزار بار شنیدن را دارد. رهایی‌ات، فکر کردن به رهایی‌ات، من را به دنیا امیدوار می کند. پس تو را همیشه آزاد می خواهم. و آزاد دوستت دارم. تصویر زنده و رنگین‌ات هیچ وقت پشت سرم کوچک نمی شود، دست نیاز و ناچاری‌اش بالا نیست و سکندری نمی‌خورد. تصویر زنده و رنگین‌ات همیشه روی مبلی تک نفره لمیده، دستش را روی شکمش گذاشته و بلند می خندد، از خنده به هوا لگد می‌زند و هیچ وقت صاحبِ تنگ نظر نگاه پر از قضاوت را حتی نمی‌بیند. من را هم، که دور می‌شوم، و به بی‌قیدی مهربانانه‌ات می‌بالم. همیشه.

see this shadow!!!!!

ادامه نوشته

باهوش و آینده نگر!!

 

مکالمه استاد و دانش اموز.!!

ادامه نوشته

مدیریت از راه درست

در یكی از دانشگاه‌های تورنتو مد شده بود دخترها وقتی می‌رفتن تو دستشویی، بعد از آرایش کردن آئینه رو می‌بوسیدن تا جای رژ لب شون روی آئینه دستشویی بمونه..............

 

بقیشو تو ادامه مطلب بخون!!!!

ادامه نوشته

سكوت تو

سکوت تو بلند ترین آوازه خورشید چشات با من همرازه تویی دریای وفا و مهربونی تویی اون ندای گرم آسمونی تو ستاره ی شب یلدایی تو سپیدی صبح فردایی مرحمی باش واسه زخم دل تنهام بگذار اشک شوق بشینه توی چشمام

براي تو...

برای تو مینویسم... برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه برای من است برای تويی كه قلبت پـا ك است ... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است... برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

غمگين ترين....

 

همیشه غمگین ترین ورنجور ترین لحظات انسان

 توسط کسی ساخته می شود که

 شیرین ترین و شاد ترین لحظات را برای او ساخته است

بسوزان....

بسوزان بسوزان…همه ی برگ های ریخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب های کنده شده بر تنه ام…نام های حک شده را…یادگاری ها را بسوزان…د این فکر روسپی را…این اندیشه ی هر جایی را به سنگسار شراره های آتش نشان…د بسوزان مرا که در سوز تازیان بادم…جانانه جانم را بگیر.کفن پوشان بر این درخت عریان. میدانم این شاخه های خشکیده آشیان چلچله های امیدت را درخور نیست…بی گمان عشق تو کبریت بی خطر است شک نکن من خوب خواهم سوخت…گرم خواهی شد…گرم گرم…من نگاهم را به چشمان تو خواهم دوخت.هدیه کن هرم نگاهت را…چوب خشکم خوب خواهم سوخت.روشن کن این شب رو سیاه را…بی صدا خواهم سوخت…د سوز آذر آزارت می دهد آتش نشان بر پیکر بی بارم.من جز این چیزی ندارم بر تو تقدیم کنم جز اینکه بسوزم تا نیابی رد پای سوز سرما را…بگذار بر خاطرت یادواره ای گرم باشم…بسوزانم ور نه خواهم مرد…چون درختی گمنام…جون گیاهی بی بر…مریم اما پر پر…من خشکیده را هم داستان مرد هیزم شکن مکن…د بسوزان…شعله وارم کن…آتشم زن…خاکسترم کن…د ور تو خواهی تکیه زن بر تنم…شک نکن تکیه گاهت خواهم ماند اما وگر آتشم زنی تا ابد برایت خواهم سوخت…تا همیشه…تا انتهای مرز بودن…د در کوچه سار پاییزی که شادمانه بر اندام ترد طرد شده برگها گام مینهی یاد آور مرا که ریختم…همه ی برگ ها را…د بسوزان مرا…د

عكس هاي پندار اكبري

 

عکس های پندار اکبری

ادامه نوشته

زندگي زرتشت!!

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟ فرمود چهار اصل: 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم 3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش كردم 4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

یادتون نره!!!!!!!!

 

 

 

      از این به بعد میتونید به این ادرس ایمیل بزنیید:www.dotaeeha2@yahoo.com

مطمئن باشید فقط خودم میخونم!!!!!

تست آلزایمر

 

 

 

        حتما خودتو تست کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

اعتماد!!!

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز را در تو تشخیص دهد : اندوه پنهان شده در لبخندت را ، عشق پنهان شده در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را . امیدوارم هیچ وقت کسی اندوهی نداشته باشه.عشقش رو تو عصبانیت نشون نده و برای گفتن حرفهاش سکوت نکنه. الهی آمین